*بیشه ی نور*
دشت هایی چه فراخ
کوه هایی چه بلند
من در این آبادی پی چیزی می گشتم
پی خوابی شاید
پی نوری ریگی لبخندی
پای نی زاری ماندم باد می آمد گوش دادم
چه کسی با من حرف می زد
راه افتادم
یونجه زاری سر راه
لب آبی گیوه ها را کندم پا ها در آب
من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هشیار است
نکند اندوهی سر رسد از پس کوه
چه کسی پشت درختان است
ظهر تابستان است
مهربانی هست سیب هست ایمان هست
آری تا شقایق هست زندگی باید کرد
در دل من چیزیست مثل یک بیشه ی نور مثل خواب دم صبح
و چنان بی تابم که دلم می خواهد
بدوم تا ته دست بروم تا سر کوه
دور ها آواییست که مرا می خواند
نویسنده :محمدعلی قائدلو
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم دی ۱۳۸۹ ساعت 21:16 توسط محمدعلی
|